خرید بک لینک
به نام خداچند روز است که مامان آمده تهران تا من بنشینم سر پایان نامه ببینم این بار تمام میشود یا نه. عصری با بچهها رفته بودیم بالای پشت بام. غروب که شد یکدفعه یادم افتاد دو روز دیگر تولد زینب است. روزها را رفتم عقب و یادم افتاد پارسال همین روز بود که رفتم پیش آن مامای کذایی که ورزشهای قبل زایمان بگیرم. و بعد که آمدم خانه هی پله رفتم و پله رفتم. نصف شب میخواستم بیایم روی پشت بام راه بروم که فاطمه هم گفت می آید. با هم توی تاریکی ساعت دوازده یک شب زبر نور ستارهها عرض پشت بام را راه می رفتیم و من برایش از فردا می گفتم. از اینکه شاید آخرین مادر دختری دو نفره مان باشد. از زینبی که قرار بود اضافه شود به همه دوتایی های لذت بخش آن پنج سالمان. از چند ساعت دیگر که من باید می رفتم بیمارستان و مامانا می رسید. فاطمه هواپیمایی که از بالای سرمان رد شد را نگاه کرده بود و گفته بود مامانا این تو نیست؟غروبی نشسته بودیم روی پشت بام و چای می خوردیم و هوا تاریک شده بود و روشنی ماه مثل یک پولک نصفه براق آسمان را زیبا کرده بود و من می گفتم فاطمه یادته پارسال همین امشب بود. حالا زینب پیشمونه و مامانا هم هست. این ور قشنگ ماجرا بود. آن ورش ولی یک شب سخت و عجیب بود. پر از ترس، پر از تقلا. پر از تلاش. روزهای سختی به آن شب منتهی شد و بعدش سخت تر شد. من بارداری سختی را گذراندم، زایمان سخت تری و تبعات بعد از عملی که تا یکی دو ماه گریبانگیرم بود. در همه آن روزهای سخت نهایت سختی را تجربه کردم و شاید نهایت خواستن را. و بعد... همه چیز عوض شد. من از زمان بارداری فاطمه تا همین اواخر با افسردگی دست و پنجه نرم می کردم. یک افسردگی ملایم مودی که گاه فلجم می کرد و گاه زمان می داد کمی تجدید قوا کنم. بعد ز

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 14:16

به نام خدانمیدانم چقدر مستند است ولی آقای همسر می گوید خدا محبت دنیا را کم کم از دل مومن بیرون می کند. اینطوری موقع مرگ خیلی هم اذیت نمی شود. سال هاست به دل کندن و از دست دادن عادت کرده. برای کافر ولی برعکس است. دنیا به کامش می شود و لحظه مرگ باید همه را با هم بگذارد و برود. می شود جان کندن. نمیدانم چقدر مستند است ولی این سال ها هر بار از مشهد برمیگردیم تهران، یا هروقت مشهدی ها که مهمانمان شدهاند قصد خانه و کاشانه می کنند دوباره یاد حرف آقای همسر می افتم. برای چند ساعت قلبم کنده می شود، بعد چند روز طول می کشد عادت کنم و عادت می کنم. سال های اولی که آمده بودم تهران هربار وقت برگشتن از مشهد گریه ام می گرفت. بااینکه آدمی نیستم که احساساتش را بروز بدهد، هیچ وقت دختر وابسته ای نبودم و همه این سال ها، علاوه بر شرایط، انتخاب خودم هم تهران ماندن بوده. با همه این ها سخت است و سختی اش آدم را فرسوده می کند. امروز که مامان بعد شانزده هفده روز داشت برمی گشت مشهد گفتم با زینب حسابی خداحافظی کنید که بفهمد این رفتن فرق می کند. منتظر نباشد برگردید. بچه زبان آدم که حالی اش نمی شود. شاید از حرکات بفهمد. بعد بردمش دم پنجره راه پله ها و هی بای بای کردیم که یادش بماند و تکرار کردم مامانا رفت. مامانا رفت تو گوشی. و چشم خودم داغ شد از گفتنش و نگذاشتم اشک راه بیفتد. که غربت آبدیده ام کرده. پله ها را که بالا آمدم حساب می کردم امسال چندتا از این خداحافظی ها داشتیم؟ چندتا از این دل کندن ها و ای کاش مرگمان لااقل آسان باشد.  + نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۱ساعت 20:3&nbsp توسط صاد  | 

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: پنجشنبه 29 ارديبهشت 1401 ساعت: 14:16

صفحه بندی